ز دام سينه ام ، دل مي گريزد
گل من ، ديگر از گل مي گريزد
مده پندش كه اين ديوانه ي عشق
ز نيرنگ تو عاقل مي گريزد
چنان موج هراساني شب و روز
ز دريا و ز ساحل مي گريزد
ز هر قيدي به جز بند محبت
بود هر چند مشكل مي گريزد
هم از خصمان عاقل مي هراسد
هم از ياران جاهل مي گريزد
چه سازم با دل ديوانه ي خويش
ز من هم گاه ، اين دل مي گريزد
... معيني كرمانشاهي ...

نوشته شده توسط سید حسین در شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعت 1:7 موضوع | لینک ثابت
زبان عشق ، زبان خداست در ملكوت
صفاي قلب ، نشان رضاست در ملكوت
مرا به روي زمين قبله ي نيازي نيست
حريم كعبه ي دل ها جداست در ملكوت
براي عارف گردانده رو ز عالم خاك
فرشته را همه دست دعاست در ملكوت
بشوي رنگ تعلق ز رازخانه ي دل
ببين ز عشق چه شوري بپاست در ملكوت
جلال و قدرِ ملايك به صدرِ عالم قدس
ز يُمنِ همتِ اهل صفاست در ملكوت
نصيحتي كنمت ، اختيارِ دل بسپار
به دستِ عشق كه مشكل گشاست در ملكوت
سري كه بگذرد از هر چه نامِ او سوداست
ز قيد و بند تعلق ، رهاست در ملكوت
.... معيني كرمانشاهي .....

نوشته شده توسط سید حسین در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 1:46 موضوع | لینک ثابت
ساده بیا دست منو بگیر و
ساده نگیر این همه سادگی رو
ساده نگیر اگه هنوز می تونی
پای همه سادگیهات بمونی
ساده بیا دست منو بگیر و
ساده نگیر این همه سادگی رو
ساده نگیر اگه هنوز می تونی
پای همه سادگیهات بمونی
خسته نشو اگه تموم راهها
پیش تو و سادگیهات بسته شن
طاقت بیار اگه همه آدما
از این که پا به پات بیان خسته شن
خسته نشو اگه تموم راهها
پیش تو و سادگیهات بسته شن
طاقت بیار اگه همه آدما
از این که پا به پات بیان خسته شن
آخر خط جاده های خسته
بگو چقدر راه نرفته مونده
پشت دلت وقتی به خون نشسته
چند تا ترانه است که کسی نخونده
دووم بیار خسته نشو از سفر
تنهاییت هم بذار رو دوشت ببر
ترانه باش اون ورِ آخر خط
به نقطه میرسی بیا سرِ خط
به نقطه میرسی بیا سرِ خط
به نقطه میرسی بیا سرِ خط
ساده بیا دست منو بگیر و
ساده نگیر این همه سادگی رو
ساده نگیر اگه هنوز می تونی
پای همه سادگیهات بمونی
رضا صادقی

نوشته شده توسط سید حسین در چهارشنبه هشتم مهر 1388 ساعت 13:39 موضوع | لینک ثابت
يه دفعه بارون شديدي گرفت ، در چشم بهم زدني همه جا خيس شد از قطرات زيباي بارون ، طراوت و شادابي همه جا موج ميزد ، براي لحظاتي هوس كردم از ماشين پياده بشم و زير اين بارون قشنگ بعداز ظهرِ آخرين روزهاي تابستون بايستم و يه نفس عميق از اين هواي شاد به اعماق وجودم بفرستم ، بايستم زير بارون بلكه همه غمهاي دلم رو بشوره و با خودش ببره ، چه بوي نم خاك دل انگيز بود ،
دستگيره در ماشين توي دستم بود ، باز كنم ، باز نكنم ، دلم ميخواست بازش كنم اما شمارشگر زمان چراغ قرمز نشان از پايان وقت ميداد ، فرصت چنداني نيست ،
آقا نميخواين بخريد ؟ خيس شدم بخدا، برم ؟
چهره معصوم و كودكانه و جذابش منو محو افكار ديگري كرد ، الان بايد توي كوچه با هم سن و سالها و دوستانش مشغول بازي بوده باشه ، آخر تابستون كه ميشه بچه ها بيشتر تمايل به بازي كردن با همبازيهاشون دارن ، دوست دارن از اين آخرين فرصتهاي روزهاي تعطيل بيشترين بهره رو ببرن ،
چرا ، ميخوام ، يه دونه بده ، وقتي پولشو ميدادم لبخند صورتشو معصومانه تر كرده بود ، بقيه ش مال خودت ، گفت نه آقا ما ... نيستيم كه ، از حرفي كه زده بودم بشدت پشيمون شدم ، چه مردانه و صادقانه ،
دختركي نزديك شد ، داداش من خيس شدم ، بدو بريم ديگه .........
و من محو اين دو ، ياد قطعه نوشته اي افتادم :
دیروز ... باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه ... و اما امروز.... باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه... می خورد بر مرد تنها ...می چکد بر فرش خانه... باز می آید صدای چک چک غم... باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده... نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟... نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک... که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد... کجای ذلتش زیباست ؟
و صداي بوق ماشينها ........

نوشته شده توسط سید حسین در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 1:42 موضوع | لینک ثابت
در زدم و گفت کیست ؟
گفتمش ای دوست،دوست
گفت در آن دوست چیست ؟
گفتمش ای دوست،دوست
گفت اگر دوستی،
از چه در این پوستی ؟
دوست که در پوست نیست !
گفتمش ای دوست،دوست
گفت در آن آب و گل ،
دیده ام از دور دل
او به چه امید زیست ؟
گفتمش ای دوست،دوست
گفتمش این هم دمی است ،
گفت عجب عالمی است!
ساقی بزم تو کیست ؟
گفتمش ای دوست،دوست
در چو به رویم گشود ،
جمله ی بود و نبود
دیدم و دیدم یکی است ،
گفتمش ای دوست،دوست

نوشته شده توسط سید حسین در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 1:55 موضوع | لینک ثابت
سلام
پست هاي قبليم از معيني كرمانشاهي بود ، فكر كردم يه آنتراكت بهش بدم بد نيست .
دست به قلم شدم ، اونم چه قلمي
چي بنويسم ، از چي بگم ، از كي بگم ؟
دل وامونده ي من امشب هم مثل بيشتر شبهاي اخير گرفته ،
گفتم وامونده ، ياد چه خاطراتي افتادم ، يك كلمه چطور شد كلي خاطره ،
روزهايي قشنگ و با طراوت و البته زودگذر ، قشنگي اون روزا بيشتر به اين بود كه با هم يكدل و يك زبان بوديم ، وامونده شده بود موضوع خيلي از حرفاي ما ، خيلي از خنده ها و البته خيلي از قول هاي ريزو درشت .
الان اما ،
اين واژه شده سرنوشت دل من ، نه از اون حرفاي قشنگ خبري هست ، نه از اون خنده ها و نه از اون قول هاي قشنگ ،
وامونده داره ميشه همه چيز و همه چيز داره ميره زير پا ،
قرار بود فقط كمي مهمان ما باشه ، اما انگار موندگار شده و خيال رفتن نداره
وامونده دلخور شده ، وامونده دلش شكسته ،
دل ما كه لگد شد ، له شد و اما هنوز هم دل وامونده ي من ، يك دله نه دو دل .
---------------------
چي ميگم من ، اميدوارم زياد باعث خندتون نشه حرفام ، دله ديگه كاريش نميشه كرد حرف كه نيست فراموشش كنم .
نوشته شده توسط سید حسین در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 1:46 موضوع | لینک ثابت
چه گويم ، چه ها ديده ام سالها
اسيرانه ناليده ام سال ها
كلامي پسندِ دلم اي دريغ
نه گفتم ، نه شنيده ام سال ها
من آن شمع خود سوز زندانيم
كه دزدانه تابيده ام سالها
چو ابرِ پريشانِ در كوهسار
چه بيهوده باريده ام سال ها
در اين بوستان درخورِ آتش است
گياهي كه من چيده ام سال ها
ز بي مقصدي چون يكي گردباد
به هر سوي گرديده ام سال ها
ز لبهاي من خنده هرگز مجوي
من اين سفره برچيده ام سال ها
![]()
نوشته شده توسط سید حسین در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 0:59 موضوع | لینک ثابت
من آفتاب زردِ لبِ بام هستيم
من مرغ تنگ حوصله ي دامِ هستيم
در چشم من ، چه جلوه اي از بامدادِ عمر
من شمع نيم سوخته ي شامِ هستيم
صاحبدلان ز صحبت من ، مست كي شوند
من خود شرابِ ريخته از جامِ هستيم
افسانه هاي ناقصِ محنت كشان مخوان
من سرگذشتِ كامل آلامِ هستيم
تومارِ زندگانيم اي نيستي بپيچ
ديگر بس است قصه ي ايامِ هستيم
رنگ تعلقي نپذيرفت خاطرم
وارسته از تصور اوهامِ هستيم
دستِ طلب بريده ز دامانِ آرزو
ننهاده سر به بسترِ آرامِ هستيم
من چيستم ؟ فسانه اي از عالمِ وجود
مجهول صرف و نقطه ي ابهامِ هستيم
چون شمعِ شب نخفته به اميدِ صبحگاه
چشم انتظارِ مژده ي فرجامِ هستيم
نوشته شده توسط سید حسین در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 3:11 موضوع | لینک ثابت
دوستان عزيز دوباره سلام
واقعاً آدم از چند لحظه ديگه عمرش خبري نداره و نميدونه چي به سرش ميخواد بياد ، اينو گفتم كه مقدمه اي باشه براي عذرخواهي من بخاطر سر نزدن به اين وبلاگ و همچنين دوستان عزيز و محترم زنبور عسل .
گاهي آدم چنان غرق مشكلات و مسائل حاشيه اي و همچنين متاثر از روحيات خاص ميشه كه از بعضي كارها دور مي افته و يا روحيه انجام اونها رو به سختي به دست مياره ، اين حرفم به اين معنا نيست كه الان كه اين پست رو مينويسم داراي روحيه خوبي شدم ، بلكه به اينجا پناه آوردم و دلِ تنگم رو به اين وبلاگ خاك خورده سپردم .
هديه يكي از دوستانم باعث شد كه با مطالعه كتاب ( اي شمعها بسوزيد ) اثر شاعر ارزنده آقاي رحيم معيني كرمانشاهي به اشعار ايشان علاقمند بشم و گاهي وقتها تسكين دهنده بعضي تألمات روحي بنده ميشه ، كه جا داره از اين دوست عزيز قدر داني كنم . لذا تصميم گرفتم اشعار اين كتاب ارزشمند رو در پستهاي جداگانه و بطور منظم از ابتداي كتاب تقديم شما سروران عزيز كنم ، اميدوارم مورد پسند و استفاده قرار بگيره .
پس پستهاي بعدي برگرفته از همين كتاب خواهد بود ، مگر اينكه جز اين قيد كنم .
سبز و پاينده
نوشته شده توسط سید حسین در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 2:54 موضوع | لینک ثابت
مقبل كاشاني ميگويد يك سالي زوار زيادي از اصفهان جهت زيارت امام حسين عازم كربلا بودند ، من هم خيلي دوست داشتم با آنها كربلا بروم اما تهي دست بودم . به يكي از آشنايانم گفتم مي ترسم بميرم آرزوي زيارت حسين در دلم بماند ، دلش به حال من سوخت ، گفت ناراحت مباش تا كربلا مهمان من باش .
حركت كرديم نزديك گلپايگان رهزنان اموال زوار ابي عبدالله را غارت كردند ، بعضي قرض كردند و رفتند من همانجا ماندم ، نه اسباب رفتن داشتم نه دل برگشتن ، تا محرم شد شب و روز گريه ميكردم ، شب عاشورا در عالم رويا ديدم كربلا رفته ام خواستم وارد حرم امام حسين بشوم كسي آمد مانع من شد گفت : مقبل امشب زهراي مرضيه و جمعي از انبيا زيارت حسين آمدند .
دست مرا گرفت وارد محفلي كرد ، ديدم انبيا نشسته اند ، صدر مجلس خاتم انبيا نشسته است . ساعتي نگذشت محتشم كاشاني وارد شد ، پيغمبر فرمود : محتشم شب عاشورا است ، پيغمبران به زيارت فرزندم حسين آمده اند مي خواهند عزاداري كنند اشعار جانسوز خود را بخوان . بالاي منبر رفت شروع كرد به خواندن :
كشتي شكست خورده طوفان كربلا در خاك و خون فتاده بميدان كربلا
گر چشم روزگار بر او فاش مگريست خون مي گذشت ز سر ايوان كربلا
از آب هم مضايقه كردند كوفيان خوش داشتند حرمت مهمان كربلا
بودند ديو و دد همه سيراب مي مكيد خاتم ز قحط آب سليمان كربلا
صداي ناله پيامبران بلند شد .
روزيكه شد به نيزه سر آن بزرگوار خورشيد برهنه بر آمد زكوهسار
موجي به جنبش آمد و برخواست كوه كوه ابري به بارش آمد و بگريست زار زار
جمعي كه پاس محملشان داشت جبريل گشتند بي عماري و محمل شتر سوار
صداي ناله انبيا بلند شد ، محتشم خواست ادامه ندهد يك وقت پيغمبر فرمود : محتشم هنوز دل ما از گريه خالي نشد بخوان .

محتشم كاشاني با دستش اشاره كرد بطرف قبر سيدالشهدا عرض كرد : يا رسول الله :
اين كشته فتاده به هامون حسين توست وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست
اين ماهي فتاده به درياي خون كه هست زخم كه از ستاره بر تنش افزون حسين توست
اين خشك لب فتاده دور از لب فرات كزخون او زمين شده جيحون حسين توست
در همين حال بود كه ملكي صدا زد محتشم بس است .
خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد مرغ هوا و ماهي دريا كباب شد
محتشم از منبر فرود آمد به خلعت مفتخرش كردند مورد احترام قرار گرفت .
مقبل ميگويد : خيلي ناراحت بودم يك وقت ديدم يك قاصدي دوان دوان خدمت رسول الله رسيد عرض كرد يا رسول الله دخترت فاطمه خواسته مقبل هم اشعار خود را بخواند .
پيغمبر فرمود : مقبل دخترم فاطمه خواهش كرده تو هم بخوان ، عرض كردم يا رسول الله :
نه ذوالحناح دگر تاب استقامت داشت نه سيدالشهدا بر جدال طاقت داشت
هوا ز باد مخالف چو قير گون گرديد عزيز فاطمه از اسب سرنگون گرديد
بلند مرتبه شاهي ز صدر زين افتاد اگر غلط نكنم عرش بر زمين افتاد
صداي شيون بلند شد يك مرتبه قاصدي آمد : مقبل بس است فاطمه ديگر طاقت ندارد .
يا حسين شهيد .
نوشته شده توسط سید حسین در دوشنبه شانزدهم دی 1387 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
آهاي با توام

در زدم و گفت کیست ؟
گفتمش ای دوست،دوست
گفت در آن دوست چیست ؟
گفتمش ای دوست،دوست
گفت اگر دوستی،
از چه در این پوستی ؟
دوست که در پوست نیست !
گفتمش ای دوست،دوست
گفت در آن آب و گل ،
دیده ام از دور دل
او به چه امید زیست ؟
گفتمش ای دوست،دوست
گفتمش این هم دمی است ،
گفت عجب عالمی است!
ساقی بزم تو کیست ؟
گفتمش ای دوست،دوست
در چو به رویم گشود ،
جمله ی بود و نبود
دیدم و دیدم یکی است ،
گفتمش ای دوست،دوست
فهرست اصلی
دوستان گلم
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY